در سال ۱۳۲۱ تحصیلات دبیرستانی را رها کردم و برای ادامهی تحصیل به مدرسهی صدر اصفهان رفتم. از سال ۱۳۲۱ تا ۱۳۲۵ در اصفهان ادبیات عرب، منطق کلام و سطوح فقه و اصول را با سرعت خواندم که این سرعت و پیشرفت موجب شده بود که حوزهی آنجا با لطف فراوانی با من برخورد کند؛ به خصوص که پدر مادرم، مرحوم حاج میر محمد صادق مدرس خاتون آبادی از علمای برجسته بود و من یک ساله بودم که او فوت شد. به نظر اساتیدم، که شاگردهای او بودند، من یادگاری بودم از آن استادشان. در طی این مدت تدریس هم می کردم. در سال ۱۳۲۴ از پدر و مادرم خواستم که اجازه بدهند شبها هم در حجره ای که در مدرسه داشتم بمانم و به تمام معنا طلبه شبانهروزی باشم، چون از یک نظر، هم فاصلهی منزل تا مدرسه ۴-۵ کیلومتری می شد و به این ترتیب هر روز مقداری از وقتم از بین می رفت، و هم در خانه ای که بودیم پر جمعیت بود و من اتاقی برای خودم نداشتم و نمی توانستم به کارهایم بپردازم. البته در آن موقع فقط یک خواهر داشتم ولی با عموها و مادربزرگم همه در یک خانه زندگی می کردیم. به این ترتیب خانهی ما شلوغ بود و اتاق کم. سال ۱۳۲۴ و ۱۳۲۵ را در مدرسه گذراندم و اواخر دورهی سطح بود که تصمیم گرفتم برای ادامهی تحصیل به قم بروم.
ادامه دارد…
منبع: من محمد حسینی بهشتی هستم/صفحه 11 و12
اتمام دروس سطح و آغاز درس خارج
در سال ۱۳۲۵ به قم آمدم. حدود شش ماه در قم بقیه ی سطح، مکاسب و کفایه، را تکمیل کردم و از اول سال ۱۳۲۶ درس خارج را شروع کردم. برای درس خارج فقه و اصول نزد استاد عزیزمان مرحوم آیت الله محقق داماد، همچنین استاد و مربی بزرگوارم و رهبرمان امام خمینی” و بعد مرحوم آیت الله بروجردی، و مدت کمی هم نزد مرحوم آیت الله سید محمدتقی خوانساری و مرحوم آیت الله حجت کوه کمری می رفتم. در آن شش ماهی که بقیه ی سطح را می خواندم، کفایه را هم مقداری نزد آیت الله حاج شیخ مرتضی حائری یزدی خواندم و مقداری از کفایه و مکاسب را نزد آیت الله داماد خواندم که بعد همان را به خارج تبدیل کردیم. در اصفهان منظومه منطق و کلام را خوانده بودم که در قم ادامه ندادم، چون استاد فلسفه در آن موقع کم بود و من یکسره بیشتر به فقه و اصول و مطالعات گوناگون و تدریس می پرداختم. معمولا در حوزه های طلبه هایی که بتوانند تدریس کنند، هم تحصیل می کنند و هم تدریس می کنند، و من، هم در اصفهان و هم در قم تدریس می کردم.
ادامه دارد…
منبع: من محمد حسینی بهشتی هستم/ صفحه 13-14
ادامه تحصیلات و شرکت در درس اسفار و شفاء علامه طباطبایی رحمه الله علیه
به قم که آمدم به مدرسه ی حجتیه رفتم؛ مدرسه ای بود که مرحوم آیت الله حجت تازه بنیانگذاری کرده بودند. از سال ۱۳۲۵ در قم بودند و درس می خواندم. در آن سالهایی بود که استادمان آیت الله طباطبایی از تبریز به قم آمده بودند. در سال ۱۳۲۷ به فکر افتادم که تحصیلات جدید را هم ادامه بدهم. بنابراین با گرفتن دیپلم ادبی به صورت متفرقه و آمدن به دانشکدهی معقول و منقول آن موقع که حالا الهيات و معارف اسلامی نام دارد، دورهی لیسانس را در فاصلهی سال های ۲۷ تا ۳۰ گذراندم. سال سوم به تهران آمدم، برای این که بیشتر از درس های جدید استفاده کنم و هم زبان انگلیسی را اینجا کامل تر کنم و با یک استاد خارجی که مسلط تر باشد یک مقداری پیش ببرم. در سال ۱۳۲۹ و ۱۳۳۰ در تهران بودم و برای تأمین مخارجم تدریس می کردم و خودکفا بودم. هم کار می کردم و هم تحصيل. سال ۱۳۳۰ لیسانس گرفتم و برای ادامه ی تحصیل و تدریس در دبیرستان ها به قم بازگشتم. به عنوان دبیر زبان انگلیسی در دبیرستان حکیم نظامی قم مشغول شدم. آن موقع ها به طور متوسط روزی سه ساعت کافی بود که صرف تدریس کنیم و بقیهی وقت را صرف تحصیل می کردم. از سال ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۵ بیشتر به کار فلسفی پرداختم و نزد استاد علامه طباطبایی برای درس اسفار و شفاء ایشان می رفتم. اسفار ملاصدرا و شفاء ابن سینا را می خواندم و همچنین شب های پنجشنبه و جمعه با عده ای از برادران، مرحوم استاد مطهر و آیت الله منتظری و عده ی دیگری، جلسات بحث گرم و پرشور و سازنده ای داشتیم. پنج سال طول کشید که ما حصل آن به صورت کتاب روش رئالیسم طبیعیات، منطق، الهیات و ریاضیات است و مباحث هر علمی به فنونی، و مباحث هر فنی به مقالاتی، و مباحث هر مقاله ای به فصولی تقسیم شده و در هر فصل، مسائل به تفصیل مورد بررسی قرار گرفته است. تنظیم و منتشر شد.
ادامه دارد…
منبع: من محمد حسینی بهشتی هستم/ صفحه 14-17
تبلیغ در روستاهای دورافتاده و شرکت در تظاهرات و اجتماعات مربوط به نهضت ملی نفت در سال 1330 و 1331
در طول این سالها فعالیتهای تبلیغی و اجتماعی داشتیم. در سال ۱۳۲۶، یعنی یک سال بعد از ورود به قم، با مرحوم آقای مطهری و آقای منتظری و عده ای از برادران، حدود هجده نفر، برنامه ای تنظیم کردیم که به دورترین روستاها برای تبلیغ برویم و دو سال این برنامه را اجرا کردیم. در ماه رمضان که گرم بود، با هزینهی خودمان برای تبلیغ می رفتیم. البته خودمان پول نداشتیم، مرحوم آیت الله بروجردی توسط امام خمینی که آن موقع با ایشان بودند نفری صد تومان در سال ۱۳۲۶ و نفری صد و پنجاه تومان در سال ۱۳۲۷ به عنوان هزینه ی سفر به ما دادند، چون قرار بر این بود که به هر روستایی می رویم، مجبور نباشیم مزاحم یک روستایی به عنوان مهمان او باشیم و خرج خوراکمان را در آن یک ماه خودمان بدهیم. بنابراین، برای کرایهی آمد و رفت و هزینهی زندگی، یک ماه خرج سفر را با خودمان می بردیم. فعالیتهای دیگری هم در داخل حوزه داشتیم که اینها مفصل است و نمی خواهم در یک مقاله فعلا گفته شود. در سال ۱۳۲۹ و ۱۳۳۰ که تهران بودم، مقارن بود با اوج مبارزات سیاسی- اجتماعی نهضت ملی نفت به رهبری مرحوم آیت الله کاشانی و مرحوم دکتر مصدق”. من به عنوان یک جوان معمم مشتاق در تظاهرات و اجتماعات و میتینگها شرکت می کردم. در سال ۱۳۳۱ در جریان ۳۰ تیر به اصفهان رفته بودم و در اعتصابات ۲۶ تا ۳۰ تیر شرکت داشتم و شاید اولین یا دومین سخنرانی اعتصاب که در ساختمان تلگراف خانه بود را به عهدهی من گذاشتند. یادم هست که کار ملت ایران را در رابطه با نفت و استعمار انگلیس با کار ملت مصر و جمال عبدالناصر و مسئله کانال سوئز و انگلیس و فرانسه و اینها مقایسه می کردم. در آن موقع موضوع سخنرانی اخطاری بود به قوام السلطنه” و شاه و این که ملت ایران نمی تواند ببیند نهضت ملیشان مطامع استعمارگران باشد.
ادامه دارد…
منبع: من محمد حسینی بهشتی هستم/ صفحه 18-21
تأسیس دبیرستان دین و دانش / دغدغه کادرسازی / قلم زدن در ماهنامههای مکتب اسلام و مکتب تشیع
به هر حال بعد از کودتای 28 مرداد در یک جمع بندی به این نتیجه رسیدیم که در آن نهضت، ما کادرهای ساخته شده کم داشتیم، باز این مسئله مفصل است. بنابراین تصمیم گرفتیم که یک حرکت فرهنگی ایجاد کنیم و در زیر پوشش آن کادر بسازیم؛ و تصمیم گرفتیم که این حرکت اصیل، اسلامی و پیشرفته باشد و زمینهای برای ساخت جوانها گردد. در سال ۱۳۳۳، دبیرستانی به نام دین و دانش با همکاری دوستان در قم تأسيس کردیم، که مسئولیت ادارهاش مستقیما به عهدهی من بود. تا سال ۱۳۴۲ که در قم بودیم، همچنان مسئولیت ادارهی آن را به عهده داشتم. در ضمن در حوزه هم تدریس می کردم و یک حرکت فرهنگی نو هم در آنجا به وجود آوردیم و رابطهای هم با جوانهای دانشگاهی برقرار کردیم. پیوند میان دانشجو و طلبه و روحانی را پیوندی مبارک یافتیم و معتقد بودیم که این دو قشر آگاه و متعهد باید همیشه دوشادوش یکدیگر بر پایهی اسلام اصیل و خالص حرکت کنند. در ضمن آن زمانها فعالیت های نوشتنی هم در حوزه شروع شده بود. ماهنامهی مکتب اسلام، مکتب تشیع، اینها آغاز حرکتهایی بود که برای تهیه نوشتههایی با زبان نو و برای نسل نو، اما با اندیشه عمیق و اصیل اسلامی و در پاسخ به سؤالات این نسل انجام میگرفت که من مختصری در مکتب اسلام و بعد بیشتر در مکتب تشیع همکاری می کردم. در سال های ۱۳۳۵ تا ۱۳۳۸ دورهی دکترای فلسفه و معقول را در دانشکدهی الهیات گذراندم، در حالی که در قم بودم و برای درس و کار به تهران می آمدم. در همان سال ۱۳۳۸ جلسات «گفتار ماه» در تهران شروع شد. این جلسات برای رساندن پیام اسلام به نسل جست وجوگر با شیوهی جدید بود که در هر ماه در کوچه قائن در منزل بزرگی برگزار می شد. در هر جلسه یک نفر سخنرانی می کرد و موضوع سخنرانی قبلا تعیین می شد تا در مورد آن مطالعه بشود. این سخنرانی ها روی نوار ضبط می شد و بعد آنها را به صورت جزوه و کتاب منتشر می کردند. از عمدهی آنها سه جلد کتاب گفتار ماه و یک جلد به نام گفتار عاشورا منتشر شد. در این جلسات هم مرحوم آیت الله مطهری و آیت الله طالقانی و آقایان دیگر شرکت داشتند و جلسات پایهای خوبی بود. در حقیقت گامی بود در راه کاری از قبیل آنچه بعدها در حسینیه ارشاد انجام گرفت و رشد پیدا کرد.
ادامه دارد…
منبع: من محمد حسینی بهشتی هستم/ صفحه 18-21
تأسیس مدرسه حقانی
در سال ۱۳۳۹ ما سخت به فکر سامان دادن به حوزه ی علمیهی قم افتادیم و مدرسین حوزه جلسات متعددی برای برنامه ریزی نظم حوزه و سازماندهی به آن داشتند. در دو تا از این جلسات بنده هم شرکت داشتم، کار ما در یکی از این جلسات به ثمر رسید. در آن جلسه آقای ربانی شیرازی و مرحوم شهید سعیدی و آقای مشکینی و خیلی دیگر از برادران شرکت داشتند. ما در طول مدتی توانستیم یک طرح و برنامه برای تحصیلات علوم اسلامی در مدت هفده سال در حوزه تهیه کنیم و این پایهای شد برای تشکیل مدارس نمونهای که نمونهی معروفترش مدرسه حقانی یا مدرسهی منتظريه به نام مهدی منتظر سلام الله علیه است. حقانی که سازندهی آن ساختمان است، مردی است که واقعا با عشق و علاقه، سرمایه و همه چیزش را روی ساختن این ساختمان گذاشت. خداوند او را به پاداش خير مأجور بدارد. به این ترتیب مدرسهی حقانی تأسیس شد و این برنامه در آنجا اجرا شد. در این مدارس باز مقداری از وقت ما می گذشت و صرف می شد.
ادامه دارد…
منبع: من محمد حسینی بهشتی هستم/ صفحه 21-22
ایجاد کانون دانش آموزان قم / تغییر کتب تعلیمات دینی مدارس / آغاز یک کار تحقیقاتی با موضوع "حکومت در اسلام" به همراه دانشجویان دانشگاه تهران
در سال ۱۳۴۱ انقلاب اسلامی با رهبری امام و شرکت فعال روحانیت، نقطهی عطفی در تلاش های انقلابی مردم مسلمان ایران به وجود آورده بود. من نیز در این جریان ها حضور داشتم تا این که در همان سالها ما در قم به مناسبت تقویت پیوند دانش آموز و فرهنگی و دانشجو و طلبه به ایجاد «کانون دانش آموزان قم» دست زدیم و مسئولیت مستقیم این کار را برادر و همکار و دوست عزیزم مرحوم شهید دکتر مفتح به دست گرفتند. بسیار جلسات جالبی بود. در هر هفته یکی از ما سخنرانی می کردیم و دوستانی از تهران می آمدند و گاهی مرحوم مطهری و گاهی دیگران از مدرسین قم می آمدند. در یک مسجد، طلبه و دانش آموز و : دانشجو و فرهنگی همه دور هم می نشستند و این در حقیقت نمونهی دیگری از تلاش برای پیوند دانشجو و روحانی بود و این بار در رابطه با مبارزات و رشد دادن و گسترش دادن به فرهنگ مبارزه و اسلام. این تلاش ها و کوششها بر رژیم گران آمد و در زمستان سال ۴۲ من را ناچار کردند که از قم خارج بشوم و به تهران بیایم. سال ۴۲ به تهران آمدم و در ادامهی کارها با گروه های مبارز از نزدیک رابطه برقرار کردیم. با جمعیت «هیئت های مؤتلفه» رابطه ی فعال و سازمان یافتهای داشتیم و در همین جمعیت ها بود که علمیه ی قم تفاوت داشت. اصلاح نظام آموزشی حوزه با برنامه ی مدون و منظم، با تأسیس مدرسه ی حقانی آغاز شد و شکل عملی به خود گرفت. پایه گذاران این مدرسه نظام آموزشی سنتی حوزه را با نظام جدید تلفیق کردند و سبک جدیدی در نظام آموزشی حوزه بنیان نهادند. نخستین هیئت مدیرهی مدرسه حقانی؛ سید محمد حسینی بهشتی، علی مشکینی، مهدی حائری تهرانی و حسین حقانی بودند. این مدرسه به نام سازنده ی آن، به «مدرسه حقانی» معروف شد، اما نام رسمی آن طبق وقفنامه، « مدرسه ی منتظریة الشمس» است.
به پیشنهاد شورای مرکزی، امام یک گروه چهار نفری به عنوان شورای فقهی و سیاسی تعیین کردند: مرحوم آقای مطهری، بنده، آقای انواری و آقای مولایی. این فعالیت ها ادامه داشت. در همان سالها به این فکر افتادیم که با دوستان کتاب تعلیمات دینی مدارس را که امکانی برای تغییرش فراهم آمده بود، تغییر بدهیم. دور از دخالت دستگاه های جهنمی رژیم، در جلساتی توانستیم این کار را پایه گذاری کنیم. پایه ی برنامه جدید و کتابهای جدید تعلیمات دینی با همکاری آقای دکتر باهنر و آقای دکتر (گلزاده) غفوری و آقای برقعی و بعضی از دوستان، آقای رضی شیرازی که مدت کمی با ما همکاری داشتند و برخی دیگر مانند مرحوم آقای روزبه که نقش مؤثری داشتند، فراهم شد. سال ۱۳۴۱ اگر اشتباه نکرده باشم (۴۱ یا اوایل ۴۲ بود). در جشن مبعثی که دانشجویان دانشگاه تهران در امیرآباد در سالن غذاخوری برگزار کرده بودند، از من دعوت کردند تا سخنرانی کنم. در این سخنرانی موضوعی را به عنوان مبارزه با تحریف که یکی از هدف های بعثت است، مطرح کردم. در این سخنرانی طرح یک کار تحقیقاتی اسلامی را ارائه کردم که آن سخنرانی بعدها در مکتب تشیع چاپ شد. مرحوم حنیف نژاد و چندتای دیگر از دانشجویان که به قم آمده بودند، و عده ای دیگر از طلاب جوان که آنجا بودند، اصرار کردند که این کار تحقیقاتی آغاز بشود. در پاییز همان سال ما کار تحقیقاتی را با شرکت عده ای از فضلا در زمینه حکومت در اسلام آغاز کردیم. ما همواره به مسئلهی سامان دادن به اندیشه ی حکومت اسلامی و مشخص کردن نظام اسلامی علاقمند بودیم و این را به صورت یک کار تحقیقاتی آغاز کردیم. این کارهای مختلف بود که به حکومت گران آمد و من را ناچار کردند به تهران بیایم. در تهران نیز آن همکاری را با قم ادامه می دادیم. بعد از چند ماه، فشار دستگاه کم شد. باز گاهی آمد و شد می کردیم، هم برای مدرسه ی حقانی و هم برای همین جلسات حکومت در اسلام که البته بعدها ساواک اینها را گرفت و دوستان ما را تار و مار کرد.
ادامه دارد…
منبع: من محمد حسینی بهشتی هستم/ صفحه 21-25
حضور در مرکز اسلامی هامبورگ و تأسیس اتحادیه انجمن های اسلامی دانشجویان
در سال ۱۳۴۳ که تهران بودم و سخت مشغول این برنامه های گوناگون، مسلمانهای هامبورگ به مناسبت تأسیس مسجد هامبورگ که به دست مرحوم آیت الله بروجردی صورت گرفته بود، به مراجع فشار آورده بودند که چون مرحوم محققی به ایران آمده بودند، باید یک روحانی دیگر به آنجا برود. این فشارها متوجه آیت الله میلانی و آیت الله خوانساری شده بود و آیت الله حائری و آیت الله میلانی به بنده اصرار کردند که باید به آنجا بروید. آقایان دیگر هم اصرار می کردند، از طرفی دیگر چون شاخه ی نظامی هیئت های مؤتلفه تصویب کرده بودند که منصور را اعدام کنند و بعد از اعدام انقلابی منصور، پرونده ی دنبال شد و اسم بنده هم در آن پرونده بود، دوستان فکر می کردند که به صورتی من را از ایران خارج کنند تا خارج از کشور مشغول فعالیت هایی باشم. وقتی این دعوت پیش آمد، به نظر دوستان رسید که این زمینه ی خوبی است که بنده بروم و آنجا مشغول فعالیت بشوم. البته خودم ترجیح می دادم که در ایران بمانم. می گفتم که هر مشکلی که پیش بیاید، اشکالی ندارد. ولی دوستان عقیده داشتند که بروم خارج، بهتر است، اما مشکل من گذرنامه بود که به من نمی دادند، ولی دوستان گفتند از طریق آیت الله خوانساری می شود گذرنامه را گرفت. در آن موقع این گونه کارها از طریق ایشان حل می شد و آیت الله خوانساری اقدام کردند و گذرنامه را گرفتند . به این طریق مشکل گذرنامه حل شد و در رابطه با این آقایان مراجع ، به خصوص آیت الله میلانی ، به هامبورگ رفتم . دشواری کار من این بود که از فعالیتهایی که اینجا داشتیم ، دور می شدم و این برای من سنگین بود و تصمیم این بود که مدت کوتاهی آنجا بمانم و کارها که سامان گرفت ، برگردم . ولی آنجا احساس کردم که دانشجویان واقعاً به یک نوع تشکیلات اسلامی محتاج هستند . چون جوانهای عزیز ما از ایران با علاقه به اسلام می گرویدند ولی کنفدراسیون و سازمانهای الحادی چپ و راست این جوانها را منحرف و اغوا می کردند . تا این که با همت چند تن از جوانهای مسلمانی که در اتحادیه دانشجویان مسلمان در اروپا بودند و با برادران عرب و پاکستانی و هندی و آفریقایی و غیره کار می کردند ، و بعضی از آنها هم در این سازمانهای دانشجویی ایرانی هم بودند ، هسته ی اتحادیه انجمن های اسلامی دانشجویان – گروه فارسی زبان ” آن را به وجود آوردیم . مرکز اسلامی هامبورگ سامان گرفت . فعالیتهایی برای شناساندن اسلام به اروپایی ها و فعالیتهایی برای شناساندن اسلام انقلابی به نسل جوانمان داشتیم . بیش از پنج سال آنجا بودم که در طی این پنج سال یک بار به حج مشرف شدم . سفری هم به سوریه و لبنان داشتم و بعد به ترکیه رفتم برای بازدید از فعالیتهای اسلامی آنجا و تجدید عهد با دوستان و مخصوصا برادر عزیزمان آقای صدر ( امام موسی صدر ) که امیدوارم هر جا هست مورد رحمت خداوند باشد و انشاءالله به آغوش جامعهمان بازگردد . در سال ۱۳۴۸ سفری هم به عراق کردم و به خدمت امام رفتم ، و به هر حال کارهای آنجا سروسامان گرفت و در سال ۱۳۴۹ برای یک مسافرت به ایران آمدم . اما مطمئن بودم که با این آمدن ، امکان بازگشتم کم است . یک ضرورت شخصی ایجاب می کرد که حتماً سفری به ایران بیایم . به ایران آمدم و همان طور که پیش بینی می کردم مانع بازگشتم شدند.
ادامه دارد…
منبع: من محمد حسینی بهشتی هستم/ صفحه 25-28
بخش نهم
در اینجا مدتی کارهای آزاد داشتم که باز مجددا قرار شد کار برنامه ریزی و تهیه کتابها را دنبال کنیم ، و همچنین فعالیتهای علمی را در قم ادامه دادیم و در رابطه با مدرسه ی حقانی . فعالیتهای تحقیقاتی گسترده ای را با همکاری آقای مهدوی کنی و آقای موسوی اردبیلی و مرحوم مفتح و عده ای دیگر از دوستان، انجام دادیم. بعد مسئله ی تشکیل روحانیت مبارز و همکاری با مبارزات، بخشی از وقت ما را گرفت. تا این که در سال ۱۳۵۵ هسته هایی برای کارهای تشکیلاتی به وجود آوردیم و در سال ۱۳۵۷ – ۱۳۵۶ روحانیت مبارز شکل گرفت و در همان سالها در صدد ایجاد تشکیلات گسترده مخفی یا نیمه مخفی و نیمه علنی به عنوان یک حزب و یک تشکیلات سیاسی بودیم. در این فعالیت ها دوستان همیشه همکاری می کردند. در سال ۵۶ که مسائل مبارزاتی اوج گرفت، همه ی نیروها را متمرکز کردیم در این بخش، و بحمدالله با شرکت فعال همه ی برادران روحانی در راهپیمایی ها، مبارزات به پیروزی رسید. البته این را باز فراموش کردم بگویم که از سال ۱۳۵۰ یک جلسه ي تفسير قرآن را آغاز کردم که در روزهای شنبه به عنوان مکتب قرآن برگزار می شد و مرکزی بود برای تجمع عده ای از جوانان فعال از برادرها و خواهرها که در این اواخر حدود ۴۰۰ الى ۵۰۰ نفر شرکت می کردند؛ جلسات سازنده ای بود. در سال ۵۴ به دلیل تشکیل این جلسات و فعالیت های دیگر که در رابطه با خارج داشتیم، ساواک مرا دستگیر کرد. چند روزی در کمیته ی مرکزی بودم، که با اقداماتی که قبلا کرده بودیم تا برگهای زیادی به دست دشمن نیفتد، توانستیم از دست آنها خلاص شویم. البته قبلا مکرر ساواک من را خواسته بود، قبل از مسافرتم و بعد از آن. ولی در آن موقع بازداشت ها موقت و چند ساعته بود. این بار چند روز در کمیته بودم و آزاد شدم، دیگر آن جلسه ی تفسیر را نتوانستیم ادامه بدهیم در سال ۵۷ بار دیگر به مناسبت فعالیت و نقشی که در این برنامه های مبارزاتی و راهپیمایی ها داشتیم در روز عاشورا مرا دستگیر کردند و به اوین و بعد به کمیته بردند و باز آزاد شدم، و به فعالیت هایم ادامه دادم تا سفر امام به پاریس (نوفل لوشاتو) بعد از رفتن امام به پاریس (نوفل لوشاتو) چند روزی خدمت ایشان رفتیم و هسته ی شورای انقلاب با نظرهای ارشادی که امام داشتند و دستوری که ایشان دادند تشکیل شد. شورای انقلاب ابتدا هسته ی اصلی اش مرکب بود از آقای مطهری، آقای هاشمی رفسنجانی، آقای موسوی اردبیلی، آقای باهنر و بنده. بعدها آقای مهدوی کنی، آقای سیدعلی خامنه ای و مرحوم آیت الله طالقانی و آقای مهندس بازرگان و دکتر سحابی و عده ی دیگر هم اضافه شدند. تا بازگشت امام به ایران؛ که فکر می کنم از بازگشت امام به ایران به این طرف فراوان در نوشته ها گفته شده که دیگر حاجتی نباشد درباره اش صحبت کنیم.
ادامه دارد…
منبع: من محمد حسینی بهشتی هستم/ صفحه 28-31
بخش دهم
من از سال هزار و سیصد و سی و پنج خدمت امام بوده ام، با ایشان آشنا شده ام و از این آشنایی تا حال سی و چهار سال میگذرد. در طول این دو سال اخیر، که ما در نشیب و فراز های انقلاب در خدمت ایشان بودیم و صحبت می کردیم و تصمیم می گرفتیم، ویژگی های یک رهبر را بیشتر میتوانستم در ایشان بشناسم و بیابم و ببینم. امام به حق رهبری است با بینشی عالی و وسیع، رفتاری پرجاذبه و قاطعیت کم نظیر، با سعه صدر فراوان و بلند اندیشی و با آمادگی برای هر نوع فداکاری و خدا اندیشی عارفانه. چون امام سابقه مطالعات عرفانی ارزنده و همچنین سابقه سیر و سلوک اخلاقی ارزنده ای دارند. بنابراین امام را یک شخصیت برجسته می یابم که در شکل دادن به انقلاب اسلامی و در حفظ اصالت و هویت انقلاب نقش بسیار تعیین کننده داشته اند. واقعا دعایم به درگاه پروردگار این است که امام و رهبری امام را که نعمت بزرگی برای امت و انقلاب ما است سال ها مستدام بدارد تا بتواند این انقلاب عظیم را همچنان رهبری کنند و بشود با رهبری ایشان سریع تر و صحیح تر مسیر انقلاب را طی کنیم.
ادامه دارد…
منبع: من محمد حسینی بهشتی هستم/صفحه 43و42
بخش یازدهم
آیا تا به حال از سوی حضرت امام مأموریتهای اجرائی و غیره دریافته اید؟ کجا؟ چه مدت و چگونه؟
بله، به خصوص از سال هزار و سیصد و چهل و دو، امام مسئولیت های گوناگونی را از من خواسته اند و من به حکم وظیفه انجام داده ام جز در یک مورد که عذر خودم را به ایشان عرض کردم. ایشان در سال هزار و سیصد و چهل و دو بنا بر تقاضای عده ای از مبارزین اصفهان از من خواستند که از قم به اصفهان بروم و در اصفهان برای سامان دادن به حوزه ی مبارزاتی اصفهان نقش مسئولیتی را عهده دار شوم. من در آن موقع خدمتشان عرض کردم که فکر می کنم در قم بیشتر می توانم منشأ اثر باشم و ایشان هم پذیرفتند.
بعد از آن وقتی به تهران آمده بودیم، در هیئت های مؤتلفه برنامه هایی داشتم و این شبکه مبارزاتی زیر زمینی بسیار فعال و متشكل بود. اینها از امام خواسته بودند که چند نفری به عنوان شورای روحانیت و فقاهت و ایدئولوژی و همچنین شورای سیاسی در تشکیلات مرکزی شان تعیین بشود که مرحوم آقای مطهری، آقای انواری، آقای مولایی و من بودیم. به هر حال در آن موقع امام تأیید فرموده بودند که من عضو آن شورا باشم و من عضو آن شورا بودم. بعد که امام را دستگیر کردند و به ترکیه تبعید نمودند، من همچنان عضو آن شورا بودم. در جریان پرونده ی قتل منصور، اسم من و اسم آقای مطهری هم بود. چون گروهی که او را اعدام انقلابی کردند از همین هیئت های مؤتلفه بودند و طبعا پای ما هم در میان بود. در همان گیر و دار بود که جریان رفتن به خارج پیش آمد و من به خارج رفتم. به هر حال تا آن موقع من در شورای روحانیت هیئت های مؤتلفه بودم. در طول مدتی که در تهران بودیم امام یک بار به مرحوم مطهری و من مأموریت دادند که برای تنظیم ایدئولوژی اسلامی و تهیه جزوه های آموزنده برای نسل جوان در خط اصیل انقلاب برنامه ای داشته باشیم و فرموده بودند هر نوع امکاناتی لازم است در اختیارمان بگذارند و دو نفری این کار را انجام بدهیم که مقارن شد با اوج انقلاب و ما هم بالطبع به فعالیت های انقلابی پرداختیم و اوج انقلاب سبب شد که ما دیگر نتوانیم به کارهای علمی بپردازیم. بعد از آن هم مسئولیت عضویت در شورای انقلاب و تنظیم کار شورای انقلاب را به عهده ی من گذاشتند و این ادامه داشت تا اخیرا که باز مسئولیت دیوان عالی کشور را به بنده سپردند.
ادامه دارد…
منبع: من محمد حسینی بهشتی هستم/صفحه 44-45
بخش دوازدهم
شما در ضمن گفته هایتان فرمودید که چند کتاب دینی درسی در زمان طاغوت با دوستان نوشتید. بفرمایید آیا نقش شما در تالیف این کتاب ها مستقیما بود یا خیر، لطفا بیشتر توضیح بدهید.
بله نقش مستقیم داشتم هم در برنامه ریزی و هم در تالیف آن کتاب ها. منتها مخالف بودم که اسم من در پشت آن کتاب ها باشد، و راستش به خاطر اینکه کتاب ها با عکس شاه چاپ می شد طبیعت من نمی پذیرفت که با عکس شاه که پشت کتاب های مدرسه ای چاپ می شد، به اجبار اسم من هم آنجا چاپ شود. این یک طبیعت بود که من نمی توانستم این ها را قبول کنم ولی بعدا مجموعه ای اخیرا به نام شناخت اسلام چاپ شد که دیگر بعد از انقلاب اسم بنده آنجا هست.
ادامه دارد…
منبع: من محمد حسینی بهشتی هستم/صفحه 32